نشسته روی دیوار
نوشته های یک آرشیتکت جوان
نگارش در تاريخ جمعه ۱۳٩٠/٤/۱٧ توسط میـــلاد

سلام

امیدوارم از گرمای هواو در پی اون آلودگی هوا ناراحت نباشیدوالان که دارین وبلاگ منو میخونید جای خنک نشته باشید.

چند وقتی بود که تو وبلاگ چیزی نمی نوشتم  یعنی راستشو بخواین  حس وحالشو نداشتم؛

ولی این چند وقت اخیر خاله ی بنده (که همیشه منو به این جور کارا تشویق میکنه) به من اصرار دوچندان کرد؛

و هر دفعه که منو میدید میگفت : چرا تو این وبلاگ مطلب نمیگذاری واز این قبیل  صحبت ها.

خلاصه که منم تصمیم گرفتم تو وبلاگ مطلب بذارم امیدوارم خوشتون بیاد.

 

دل نوشت:

                زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است

                                                               آب در یک قدمیست

                                                                             رخت ها را بکنیم.

نگارش در تاريخ جمعه ۱۳۸٩/٤/٢٥ توسط میـــلاد

دوستی دارم من، مثل شب‌بوها. همه جا می‌توان او را یافت. مثل شب‌تابی می‌درخشد در شب؛ وقتی نوری نیست...

دوستی دارم که هزار نام دارد. به هرنام که صدایش بزنی او آن‌جاست. بی‌صدا در کنارت هست. سر راهت نیست. خستگی کارش نیست. همه چیز دارد. کار و بارش عالی است. وسعت احساسش سیراب می‌کند ما را. خنده از صورت او پنهان نیست. دلی دارد به بزرگی خدا. همه راه‌ها، همه زیبایی‌ها، همه شادی‌ها، همه احساس‌ها. همه دوستی‌ها. همه چیز مال اوست.

دوستی دارم من، مثل باغی پر گل. مثل دشتی است وسیع. مثل جنگل پر بار. آسمانش آبی است. دوستی دارم جیب‌هایش همه نور. دست‌هایش همه راه. اخلاقش همه خوب. مهربان است. به علفزاری وسیع می‌ماند که تو در آن می‌دوی به شتاب توفان. اما به پایان علفزار نخواهی رسید.

دشتی دارد سبز. حالی دارد خوش. دست‌هایش باز. همه‌جا با توست. خواب در کارش نیست. پیشه‌اش نقاشی است. با کمی عطر، بهار می‌سازد و با کمی آب، خزان. با کمی رنگ سفید، چه زمستانی. با کمی نور، چه تابستانی.  با کمی خاک، آدم. با کمی نور، خورشید. با کمی رنگ سیاه، شب. با کمی احساس، چه درخت‌ها که از دوستی می‌‌سازد.

دوستی دارم من، مثل کوه بلند. مثل آفتاب روشن. مثل هواست. ریه‌هایم را من هر روز از او پر می‌سازم. دوستی دارم من، که مرا می‌فهمد. مثل آب روان است. دست‌هایم را من در وسعت آبی او می‌شویم. چشمانم را. احساسم را. روحم را.

دوستی دارم من، زلال. مثل بلور. روبه‌رویت ایستاده است. مانع دید تو نیست. هواست. همه جایت جاری است. دست و پاگیرت نیست. شیشه‌ای شفاف است. پنجره‌ای رو به باغ.

دوستی دارم من، مثل کتاب. می‌خوانم هر روز او را. هر روز ورقی از او را. داناست. نکته‌سنج. زیبا. کلمات در دستش نرم. واژه‌‌هایش بلند. کلماتش رود است. کلماتش دریا. واژه‌هایش نور است. وقتی سخن می‌گوید، از هر نفسش باغی می‌روید. وقتی سخن می‌گوید، جنگلی سبز پیش چشمان همه قد می‌کشد. وقتی سخن می‌گوید، همه جا روشن، همه جا آفتابی، همه جا سبز می‌شود. 

دوستی دارم من، بزرگ. کهکشانی است وسیع. دوستی دارم همه لهجه‌ها را، لحن‌ها، آواها، همه را می‌داند. دوستی دارم به زبانی ساده سخن می‌گوید. به زبانی ساده می‌فهمد. به زبانی ساده می‌فهماند.

دوستی دارم، لب جو را می‌شناسد. کودکان را می‌فهمد. کوچک‌ها را دوست دارد. همه جا هست. مهربان است. زیباست. آئینه‌ای روشن است که تو را تنها به خودت نشان می‌دهد. زشتی‌ها را می‌بیند و ندیده می‌گیرد. دوستی دارم من، مثل او هیچ جا نیست.

نگارش در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/۱٧ توسط میـــلاد

ماه را می‌توان قاشق قاشق میل کرد
یا مثل کپسول
                               هر شش ساعت یک‌بار
خوب است
مثل یک خواب‌آور یا مُسکّن
 آسودگیِ خاطر می‌آورد
برای آنها که مسمومِ فلسفه شده‌اند،
یک مشت ماه توی جیب
خیلی مؤثرتر از مهرۀ مار است
کمک می‌کند عشقشان را پیدا کنند
همچنین باعث دوری از
دکترها و درمانگاه‌ها می‌شود
می‌توان آن را قبل خواب
جای شیر به بچه‌ها داد
چکاندن چند قطره ماه در چشم پیرها
کمک می‌کند راحت‌تر از دنیا بروند
یک لایۀ لطیف ماه را زیر بالشت بگذار
آن‌وقت
هرچه را که دوست داشته باشی،
در خواب خواهی دید
همیشه یک بطری از هوای ماه را
با خود داشته باش
                                        برای لحظۀ غرق‌شدن
کلید ماه را به زندانی‌ها و بدبخت‌ها بده
                         به آنها که محکوم به مرگ‌اند
                         به آنها که محکوم به زندگی‌اند
اکسیری قوی‌تر از ماه نیست
ولی به مقدار لازم و کنترل‌شده

نگارش در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱۳ توسط میـــلاد

اینجا کجاست؟
لایۀ زیرین؟
من می‌ترسم
از تو
 از خودم
حتی از درختان
شاید
در این تاریک‌روشن وارونه
شاخه‌ها
ریشه باشند در هوا

نگارش در تاريخ دوشنبه ۱۳۸۸/٩/٢ توسط میـــلاد

                                                      

یک روز پاییزی، قرار بود به باغ سیب برویم. تجربه عجیبی بود. راه رفتن در یک جاده خاکی و طی کردن هشت کیلومتر با پای پیاده! جاده فراز و فرودهای بسیاری داشت، اما خوش منظره بود و مخصوصا رنگ آمیزی پاییز؛ باغ های پایین دره رنگ و جلای خاصی داده بود.

اسم این جاده را «جاده سکوت» گذاشتیم، چون از ابتدا تا انتهای آن، هیچ صدایی جز آواز سهره نشنیدیم.

بیشتر از دو ساعت راه رفتیم؛ در میان سنگلاخ‌ها و صدای پرنده‌ها و جویباران که از چشمه‌های کوهی سر‌چشمه می‌گیرند.

هر از گاه کنار نهری می‌نشستیم و چهره خاک‌آلود خود را با آب گوارای نهر می‌شستیم. یک عالمه تمشک به ما لبخند می‌زد. تا دلمان می‌خواست تمشک خوردیم و دست‌‌های تمشکی مان را تا باغ سیب در جیب‌هایمان پنهان کردیم. از آن ارتفاع باغ‌های سبز پیدا بودند که در دل دره نشسته بودند.

درخت‌های سپیدار لاغری را دیدیم که قرار بود درختان کهنسال آینده باشند؛ با آنها سلام و احوالپرسی کردیم.

از شیب تند گذرگاه، الاغی با بی‌خیالی می‌رفت و بار هیمه زمستان را با خود به خانه‌های روستایی آن سوی کوه‌ها می‌برد.

به باغ که رسیدیم، همه جا عطر‌آگین  بود. تا به حال به باغ سیب رفته‌اید؟ کشاورزان سیب‌ها را چیده و زیر درختان تلنبارشان کرده بودند.

همه جا عطر سیب بود و بوی علف‌های تازه! یک سیب از شاخه چیدیم و خوردیم. عطر بود و باد خنک و زنبور‌هایی که به کندوهای آبی آن سوی رودخانه سرک می کشیدند.

هوا تاریک می‌شد و باید زود برمی‌گشتیم. دست‌هایمان به عطر سیب آغشته شده بود؛ عطری که هیچ جای دیگری نمی‌شد آن را حس کرد. وقتی سوار اتومبیل شدیم، فکر کردم حتما یک خواب زیبا دیده‌ام. چشم‌هایم را بستم اگر خواب بود، تکرار شود؛ خوابی پر از عطر سیب!

.: Weblog Themes By Blog Skin :.
قالب وبلاگ