نشسته روی دیوار
نوشته های یک آرشیتکت جوان
نگارش در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/٥/۳٠ توسط میـــلاد

 

چه نزدیک می شود فاصله ها

وقتی دعا

پلی می زند

میان من و خدا!




 

ماه رمضان داره میاد! ماه مهمونی خدا!

ماه سرشار از برکت و رحمت خدا.

 ماهی که روز هاش بهترین روزهای سال

 و شب هاش بهترین شب های ساله.

ماهی که لحلظه به لحظه و ساعت ساعتش بهتر از هر وقت ساله.

امیدوارم عبادت های شما هم شما هم تو این ماه

مورد قبول خدا واقع بشه.





 

 تشکر نوشت: دیشب مهمون خاله ریزه بودیم.

خیلی زحمت کشید. دستش درد نکنه.لبخند

 

نگارش در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/٥/٢٤ توسط میـــلاد

 

دل من

حرف دارد به اندازه تمام دنیا

گوش تو آیا

به اندازه تمام حرحف های من

جا دارد؟




 بعد نوشت: بگذریم از اینکه برای ثبت نام توی مدرسه ی جدید چه قدر رفتیم و اومدیم.

حالا بعد از اون همه برو بیا مدرسه یه جزوه داده به چه بزرگی که اون رو تو یه دفتر پاک نویس کنیم و توی روز مقرر تحویلشون بدیم.به غیر از این می خوان از درس های

ریاضی علوم زبان عربی شیمی و فیزیک هم امتحان بگیرن.

خلاصه به حول و قوه ی الهی نوشتن دفتر رو که به پایان رسوندم مونده فیزیک شیمی و ریاضی که اونا هم داره خوب پیش میره حالها ببینیم بعدش چی میشه!

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/٢۱ توسط میـــلاد

پس کجاست؟

چند بار خرت و پرت های کیف باد کره را

                                         زیر و رو کنم:

پوشه ی مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار

کارت های اعتبار

 

کارت های دعوت عروسی و عذا

قبض های آب و برق و غیره و کزا

 

برگه ی حقوق و بیمه و جریمه و مساعده

رونوشت بخش نامه های طبق قاعده

 

نامه های رسمی و تعارفی

نامه های مستقیم و محرماه ی معرفی

 

برگه ی رسید قسط های وام

قسط های تا همیشه ناتمام...

پس کجاست؟

چندبار

جیب های پاره پوره را

                           

                             پشت و رو کنم:

 

چند تا بلیط تا شده

چند تااسکناس کهنه و مچاله

                       

                     چند سکه ی سیاه

صورت خرید خواربار

صورت خرید جنس های خانگی...

 

پس کجاست؟

 

یادداشت های درد جاودانگی؟

نگارش در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/٢۱ توسط میـــلاد

 

هست یک شب یک شب دم کرده و خاک

رنگ رخ باخته است.

باد  نوباوه­ی ابر از بر کوه

سوی من تاخته است.

 

هست شب هم چو ورم کرده تنی گرم در استاده  هوا

هم از این روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.

 

با تنش گرم بیابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ

به دل سوخته ی من ماند 

به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!

هست شب آری شب.

نگارش در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٥/٢٠ توسط میـــلاد

 

غنچه با دل گرفته گفت:

زندگی

             لب ز خنده بستن است

 

گوشه ای درون خود نشستن است.

 

گل به خنده گفت:

                       زندگی شکفتن است

 

با زبان سبز راز گفتن است.

 

 

گفت و گوی غنچه و گل از درون باغچه

                        باز هم به گوش می رسد

تو چه فکر می کنی؟

                        

                          راستی کدام یک درست گفته اند؟

من فکر می کنم

                       گل به راز زندگی اشاره کرده است

هر چه باشد او گل است

 

گل یکی دو پیرهن

بیشتر زغنچه پاره کرده است.          

           

نگارش در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/٥/۱۸ توسط میـــلاد

 

باتو من

شاعرانه حرف می زنم

نرم و سبز و آشتی پذیر

چون جوانه حرف می­زنم

ابر باش

بر جوانه ام ببار

زندگی قشنگ می شود

مثل غنچه مثل یک بهار

نگارش در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/٥/۱۸ توسط میـــلاد

 

می افتم روزی

از بام نفس هایم

فکر هایم

جان می سپار

          در دره های تردید

می دانم در انتهای کور یک روز

شب از پنجره ها سر ریز می شود

وراهروهای تو درتوی رسیدن

           راهی را

پیشکش راه های سر در گمم نمیکنند

راهی نیست

 ایستگاهی نیست

می دانم و هنوز

         بیهوده

      قطار قطار

بر ریل های موازی دفترم

شعر ردیف می کنم

نگارش در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/٥/۱٧ توسط میـــلاد

 

هر شکوفه ای را

میل میوه شدن است

هر صبحی را شام

از ازل بر روی زمین

چیزی نبوده است

           مگر حرکت و تغییر

زیباترین تابستان

در آرزوی زمستانی بی برگ است

ای برگ!

وقتی به دست باد ربوده  می شوی

صبور باش و سهیم

بی آنکه ایستادگی کنی

بگذار باد که می شکندت

تورا روانه کند به سوی مقصدت

نگارش در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/٥/۱٦ توسط میـــلاد

سلام می کنم به باد به

بادبادک و بوسه

به سکوت و سوال

وبه گلدانی

که خواب گل همیشه بهار می بیند!

سلام میکنم به چراغ

به (چرا)های کودکی

به چال های مهربان گونه ی تو

سلام می کنم به پاییز پسین پروانه

به مسیر مدرسه

به بالش نمناک

به نامه های نرسیده!

سلام می کنم به تصویر زنی نی زن

به نی زنی تنها

به آفتاب و آرزوی آمدنت!

سلام می کنم به کوچه به کلمه

به چلچله های بی چهچه

به همین سر به هوایی ساده!

سلام می کنم به بی صبری

به بغض به باران

به بیم باز نیامدن نگاه تو...



باور کن من به یک پاسخ کوتاه

به یک سلام سرسری راضی ام!

اخر چرا سکوت می کنی؟

.: Weblog Themes By Blog Skin :.
قالب وبلاگ