نشسته روی دیوار
نوشته های یک آرشیتکت جوان
نگارش در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/٦/٢٩ توسط میـــلاد

نمی فهمم چرا همیشه باید دنبال او باشم؟

خسته شدم.هیچ وقت استراحت نمی کند و

فقط در حال کار و فعالیت است.دایم باید

در پی اش باشم و ادایش را در بیاورم

در هنگام غروب آفتاب باید دراز شوم

وهنگام ظهر در خود آب شوم.

وقتی گرمش می شود

به سایه ی بزرگ تری می رود

 و مرا نابود می کند

بعضی شب ها که خیالات به سرش می زند

 از من می ترسدو چیزی می گوید و مرا می رنجاند.

وقتی قایم می شود باید پنهان شوم و

او را لو ندهم  و وقتی می دود باید با او نفس نفس بزنم.

پاکه رویم می گذارد نباید دردم بگیرد

از روی چاله ی آب که می پرد

نبایدخیس شوم

دیگر تحمل این همه بی اعتنایی اش را ندارم

ناسلامتی من هم جرئی از وجود اویم.

ولی او طوری رفتار می کند که انگار نیستم

و بعضی وقت ها انگار اضافه هستم.

کافی است یک روز نباشم

آن وقت احساس غیر عادی بودن و وحشت می کند.

از خدا می پرسم:برای چه مرا آفریده ای؟

می گوید وقتی آفتاب چشمانش را می سوزاند چه کند؟

می گویم: دستانش را سایبان چشمانش می کند

و ساکت می شود.

چرا هیچ وقت سعی نمی کند با من دوست شود؟

قول می دهم دوست خوست خوبی برایش بشوم.

 

ولی خوب،

 

اگر بخواهد دایم بامن صحبت کند و

به من توجه کند،

دیگران به او می گویند

خیالاتی، دیوانه

پس من راضی شدم به چیزی که هستم.

 

 

.: Weblog Themes By Blog Skin :.
قالب وبلاگ