فردای ممکن من

 

می افتم روزی

از بام نفس هایم

فکر هایم

جان می سپار

          در دره های تردید

می دانم در انتهای کور یک روز

شب از پنجره ها سر ریز می شود

وراهروهای تو درتوی رسیدن

           راهی را

پیشکش راه های سر در گمم نمیکنند

راهی نیست

 ایستگاهی نیست

می دانم و هنوز

         بیهوده

      قطار قطار

بر ریل های موازی دفترم

شعر ردیف می کنم

/ 1 نظر / 8 بازدید
خاله ریزه

عزیز دل عمه هنوز زوده برای بیهودگی‌هایت می‌بوسمت زیاااد[ماچ]